کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 21 اسفند ماه ، 1388
 
 
وب سایت دانشجویان دانشگاه پیام نور تبریز: تالار گفتمان

 
تالار گفتمان دانشجويان دانشگاه پيام نور تبريز :: نمايش موضوعات - جالبه اگه بخونیش(متنهای عرفان نظر آهاری)

 سوالات رايج مربوط به تالارهاي گفتمانسوالات رايج مربوط به تالارهاي گفتمان   جستجوجستجو   ليست كاربرانليست كاربران   گروههاي كاربريگروههاي كاربري   مشخصاتمشخصات   

ورود به سيستم و كنترل پيغامهاي شخصيورود به سيستم و كنترل پيغامهاي شخصي  
ورود به سيستمورود به سيستم  
جالبه اگه بخونیش(متنهای عرفان نظر آهاری)

 
ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر  تالار گفتمان دانشجويان دانشگاه پيام نور تبريز صفحه اول انجمن -> تالار ادیان و عرفان
نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام
roya
دیگه آخر سایته!!
دیگه آخر سایته!!

وضعیت: آفلاين
27 آذر ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 563
امتياز: 18242
تشکر کرده: 15
تشکر شده 62 بار در 46 پست

محل سكونت: تبریز

ارسالارسال شده در: يكشنبه، 18 بهمن ماه ، 1388 15:37:39    موضوع مطلب: جالبه اگه بخونیش(متنهای عرفان نظ پاسخ همراه با اعلان

به ندای قلبت گوش کن ....

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.


آخرين ويرايش توسط roya در تاريخ يكشنبه، 18 بهمن ماه ، 1388 20:41:06; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo
کاربرانی که برای این ارسال از roya تشکر کرده اند elham, pari
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 
Soltanpour
دیگه آخر سایته!!
دیگه آخر سایته!!

وضعیت: آفلاين
24 اسفند ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 1903
امتياز: 99485
تشکر کرده: 233
تشکر شده 103 بار در 78 پست

محل سكونت: Tabriz City

ارسالارسال شده در: يكشنبه، 18 بهمن ماه ، 1388 15:40:25    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

بعضیا بخونند تا گمراه نشوند
ایول رویا

_________________
روزی تو خواهی آمد از كوچه های باران***تا از دلم بشویی غمهای روزگاران
My Weblog:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
Afra
خودمونی شده
خودمونی شده

وضعیت: آفلاين
3 آذر ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 175
امتياز: 8797
تشکر کرده: 41
تشکر شده 6 بار در 3 پست

محل سكونت: زير سقف نيلي

ارسالارسال شده در: يكشنبه، 18 بهمن ماه ، 1388 18:00:05    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

زنده باد رويا Exclamation مو به تنم سيخ شد آفرين آفرين Exclamation Exclamation Exclamation Exclamation Exclamation Exclamation

واقعا تكان دهنده و آموزنده بود و قابل تامل

_________________
همه چيز را فراموش كن. عشق را,محبت را,بودن را, خودت را به تاريكي بسپار تا تمام خوشي ها رنگ ببازند و سياهي تو را در بر گيرد
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
parvaneh
دیگه آخر سایته!!
دیگه آخر سایته!!

وضعیت: آفلاين
8 شهريور ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 997
امتياز: 78565
تشکر کرده: 63
تشکر شده 103 بار در 86 پست


ارسالارسال شده در: يكشنبه، 18 بهمن ماه ، 1388 20:02:45    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

مرسي.اگر اشتباه نكنم،از نوشته هاي خانم عرفان نظر آهاري هست،اگه ميشه داستانهاي خانم نظر آهاري رو تو تاپيك زير بزارين تا داستانهاي زيبا و قابل تاملشون يه جا جمع بشن و پراكنده نباشن.مرسي Wink
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

_________________
آري! آغاز دوست داشتن است،گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست...
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
duman
نباشه نمی شه
نباشه نمی شه

وضعیت: آفلاين
10 شهريور ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 394
امتياز: 10615
تشکر کرده: 4
تشکر شده 15 بار در 12 پست

محل سكونت: آذربایجان

ارسالارسال شده در: يكشنبه، 18 بهمن ماه ، 1388 20:02:52    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

Shocked
_________________
هوس بازان کسی راکه زیبا میبینند دوست دارند... اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا میبینند...
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
smarti3oy
داره راه میوفته
داره راه میوفته

وضعیت: آفلاين
14 بهمن ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 37
امتياز: 669
تشکر کرده: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست


ارسالارسال شده در: يكشنبه، 18 بهمن ماه ، 1388 20:25:18    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

خیلی قشنگ بود مرسی Exclamation Shocked
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
roya
دیگه آخر سایته!!
دیگه آخر سایته!!

وضعیت: آفلاين
27 آذر ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 563
امتياز: 18242
تشکر کرده: 15
تشکر شده 62 بار در 46 پست

محل سكونت: تبریز

ارسالارسال شده در: يكشنبه، 18 بهمن ماه ، 1388 20:39:58    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

parvaneh مي نويسد:
مرسي.اگر اشتباه نكنم،از نوشته هاي خانم عرفان نظر آهاري هست،اگه ميشه داستانهاي خانم نظر آهاري رو تو تاپيك زير بزارين تا داستانهاي زيبا و قابل تاملشون يه جا جمع بشن و پراكنده نباشن.مرسي Wink
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت


مرسی از نظرت گلم چشم بفرمایین




فرشته تصمیمش را گرفته بود پیش خدا رفت وگفت:
خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است
خدا درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم این بال ها در زمین چندان به کارم نمی آید
خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
فرشته گفت: باز می گردم و حتما باز می گردم!
این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد
او هر که را که می دید به یاد می آورد زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود
اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت برنمی گردند
روز ها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد
و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور وزیبا به یاد نمی آورد
نه بالش را و نه قولش را!
فرشته فراموش کرد فرشته در زمین ماند
فرشته هرگز به بهشت برنگشت
__________________
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   تالار گفتمان دانشجويان دانشگاه پيام نور تبريز صفحه اول انجمن -> تالار ادیان و عرفان

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 



Powered by phpBB & Farsi Project By PHPNuke.ir  
Forum style designed by PixelSlot  

صفحه اصلي |  جستجو |  دريافت فايل |  آرشيو اخبار |  تماس با ما


این ویسایت مربوط به دانشجویان دانشگاه پیام نور تبریز بوده و وبسایت رسمی دانشگاه پیام نور تبریز نمی باشد.

مسئولیت مطالب ارسال شده توسط کاربران به عهده خود ایشان می باشد و لزوماً نظر و یا مطلب مسئولین سایت نمی باشد.
  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir

www.mashhadteam.ir